حكيم ابوالقاسم فردوسى
438
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
فرود آمد آن زشت چهرهء پر آژنگ روى ، خويش را به صورت ماهرويى افراخته بالا ، مشكين موى ، درآورد و نزديك اسفنديار آمد . سپَهبَد زنجيرى به بازو داشت كه زردشت به گشتاسب داده بود . آن را به گردن ِ زن در انداخت ، بر وى نهيب زد و گفت : تو به افسون هرگز بر من گزند نتوانى زد . اگر در دم خود را بدان صورت كه هستى درنياورى با شمشير سرت را مىاندازم . از اثر و بركتِ آن زنجير زن جوان ِ خوبروى ، گنده پيرى با موى سفيد چون برف ، و روى سياه شد . اسفنديار به چابكى خنجرى بر سرش زد . چون زن جادو جان سپرد آسمان تيره گشت ، و ابرى سياه روى خورشيد را پوشاند . آن گاه جهانجوى به نيايش يزدان پاك پرداخت ، و چون تيرگيها رفت ، در آن بيشه سراپرده زد ، و از گرگسار پرسيد : در منزل ديگر چه شگفتى پديد مىآيد ؟ خوان پنجم ، كشتن اسفنديار سيمرغ را گفت در منزل ديگر كوهى بلند است كه سيمرغ بر آن آشيان دارد . سيمرغ چنان نيرومندست كه نَهنگ را به چنگ از دريا بيرون مىكشد ، و پيل و پلنگ را با منقارش از زمين مىربايد ، و بالا مىبَرَد . وى را دو بچه است كه هر دو به بالاى او هستند . چون خورشيد تابنده پشت كوه رفت و شب در رسيد ، سپهبد سپاه برگرفت و رو به راه نهاد . شب تا به شبگير ره پيمودند . به بر آمدن ِ خورشيد اسفنديار باز سپاه را به پشوتن سپرد . دگر بار گردونى تيغ دار ساخت . بر آن نشست و چون باد روان شد . به كوهى بلند رسيد . در سايهء آن اسب و گردون را بداشت . سيمرغ چون آن را ديد بسان پاره ابر سياهى از كوه فرود آمد . خواست كه گردونه را به چنگ بگيرد . چندان پَر و بالش را بدان تيغها زد كه زور و نيرويش به پايان رسيد . در همين هنگام اسفنديار چندان بر او تيغ زد تا تنش پاره پاره شد . آن گاه يزدان را نيايش كرد و چنين گفت كاى داور دادگر * تو دادى مرا زور و هوش و هنر